قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3585

تاريخ الفي ( فارسى )

و از جمله طوايف كوهيان كه در اين وقت به سلطان شهاب الدّين ياغى شده بودند ، جماعتى مشهور به تيراهيه بودند كه از دست ايشان مسلمانان بسيار در عذاب مىبودند ؛ خصوصا اهل پيشاور ، كه ايشان مطلقا از دست آنها يك لحظه آسودگى نداشتند ؛ چرا كه از جميع جوانب پيشاور را ايشان احاطه داشتند و هر مسلمانى كه به دست ايشان مىافتاد به انواع عذاب او را معذّب مىداشتند و ايشان را هيچ دينى و ملّتى نبود و عادت ايشان آن بود كه هرگاه كه يكى از ايشان را دخترى مىشد بر در خانهء خود مىايستاد و آن دختر را برداشته فرياد مىكرد كه « آيا هيچ‌كس هست كه اين دختر را به زنى قبول كند ؟ » اگر كسى قبول [ مى ] كرد ، آن دختر را به وى مىداد ، و الّا در ساعت او را به قتل مىرسانيد . و در ميانهء ايشان يك زن چند شوهر مىداشت ، و هر شوهرى كه نزد آن زن مىآمد نشانهء خود را در بيرون خانه مىگذاشت كه اگر شوهر ديگرش بيايد ، آن نشانه را ديده بازگردد . و آن جماعت به همان وضع مىبودند و مسلمانان را بسيار آزار مىكردند ، تا آنكه در آخر ايّام سلطان شهاب الدّين غورى به شرف اسلام مشرّف شده دست از آزار مردم بازداشتند . و سبب اسلام آن طايفه آن بود كه يك مسلمانى را گرفته بودند و چندگاه در ميان خود نگاه‌داشته . چون آن مرد زبان ايشان ياد گرفت ، هميشه تعريف بلاد اسلام مىكرد ، تا آنكه در خاطر مقدّم آن طايفه از سخنان آن مرد تأثير پيدا شد . بنابراين ، به آن مرد گفت كه « اگر من پيش سلطان شهاب الدّين غورى رفته مسلمان شوم ، به من چه مىدهد ؟ » آن مرد گفت : « من متعهّد مىشوم كه شما را رعايت پادشاهانه كرده باز حكومت اين كوهستان را به شما مىسپارد . » ايشان قبول اين معنى كردند . آن مرد اين مضمون را نوشت و به عرض سلطان شهاب الدّين رسانيد ، و سلطان فى الحال ايلچى خود را با خلعت‌هاى فاخر و كمر مرصّع و غير آن جهت ايشان فرستاده به آن مرد كه در بند ايشان بود و ايشان را به اين راه ، اسلام دلالت نمود نيز چيزها فرستاده پيغام داد كه « بايد از روى اميدوارى تمام آن جماعت را برداشته متوجّه درگاه گردى كه ملتمسات ايشان به درجهء قبول خواهد رسيد ، و تو نيز به‌واسطهء اين سعى از جمله مقرّبان ما خواهى بود . » القصّه ، آن مرد ايشان را برداشته به خدمت سلطان شهاب الدّين آمد و ايشان در حضور سلطان به شرف اسلام مشرّف شدند و به عنايات پادشاهانه سرافراز گشته با فرامين حكومت آن كوهستان بازگشتند . و من‌بعد هيچ مسلمانى را آزار نرسانيدند ، و الحمد للّه على ذلك . و چون سلطان شهاب الدّين از انتظام بلاد هندوستان فارغ شد ، در تاريخ شانزدهم شهر رجب [ 202 الف ] اين سال متوجّه غزنى گشت . و فرمانى به اسم بهاء الدّين سام ، صاحب باميان ، صادر شد كه « با لشكرى آراسته متوجّه بايد شد . و قبل از رسيدن رايات نصرت آيات ما